|
سلطان محمود روزى در غضب بود، طلحك خواست كه او را از آن ملالت بيرون آرد، گفت: اى سلطان نام پدرت چه بود؟ سلطان برنجيد و گفت: مردك تو با آن سگ چه كار دارى؟ طلحك گفت: نام پدرت معلوم شد، نام پدر پدرت چون بود؟
درويشى به در خانهاى رسيد. پاره نانى بخواست. دختركى در خانه بود. گفت: نيست! گفت: چوبى، هيمهاى. گفت: نيست! گفت: پاره نمك، گفت: نيست!
گفت: كوزهاى آب. گفت: نيست! گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزيت خويشاوندان رفته است.
گفت: چنين كه من حال خانه شما مىبينم ده خويشاوند ديگر مىبايد كه به تعزيت شما آيند.
شاعرى مهملگوى پيش دوستانش مىگفت: چون به كعبه رسيدم ديوان شعرم را براى تيمن و تبرك بر حجرالاسود ماليدم، ظريفى گفت: اگر در آب زمزم مىماليدى بهتر بودى
حجى به دهى رسيد، گرسنه بود. از خانهاى صداى عزادارى شنيد. آنجا رفت و گفت: شكرانه بدهيد، من اين مرده را زنده سازم. كسان مرده او را خدمت بجاى آوردند چون سير شد گفت: اين مرده چكاره بوده است؟ گفتند: بافنده. انگشت به دندان گزيد و گفت: دريغ! هر كس ديگر بود در حال زنده شايستى كرد، اما بافنده مسكين چون مرد، مرد!
دهقانى به در خانه «بهاءالدين صاحب ديوان» رفت و با خواجهسرا گفت: با خواجه بگوى كه «خدا» بيرون نشسته است و با تو كارى دارد، خواجه به احضار او اشارت كرد. چون درآمد، پرسيد: تو خدايى؟! دهقان گفت: آرى، گفت: چگونه؟ دهقان گفت: پيش از اين ده خدا و باغ خدا و خانه خدا بودم. نواب تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، «خدا» ماند!
شخصى از مولانا عضدالدين پرسيد كه چونست كه در زمان خلفا مردم دعوى خدايى و پيغمبرى بسيار مىكردند و اكنون نمىكنند. گفت: مردم اين روزگار را چندان از ظلم و گرسنگى افتاده است كه نه از خدايشان به ياد مىآيد و نه از پيغامبر.
جوحى گوسفند مردم مىدزديد و گوشتش صدقه مىكرد، از او پرسيدند: اين چه معنى دارد؟ گفت: ثواب صدقه با گناه دزدى برابر گردد و در اين معامله براى ما هم چيزى ماند.
كسى خر گم كرده بود، گرد شهر مىگشت و شكر مىگفت. گفتند: شكر چرا مىكنى؟ گفت: از بهر آنكه بر خر ننشسته بودم وگرنه من نيز امروز چهارم روز بود كه گم شده بودمى.
لوديى با پسر خود ماجرا مىكرد كه: تو هيچ كارى نمىكنى و عمر در بطالت به سر مىبرى. چند با تو بگويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن تا از عمر خود بر خوردار شوى. اگر از من نمىشنوى، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا علم بياموزى و دانشمند شوى و تا زنده باشى در مذلت و فلاكت بمانى و يك جواز هيچجا حاصل نتوانى كرد.
كچلى از حمام بيرون آمد، كلاهش دزديده بودند، با حمامى ماجرا مىكرد، حمامى گفت: تو اينجا آمدى كلاه نداشتى. گفت: اى مسلمانان اين سر از آن سرهاست كه بىكلاه به راه توان برد؟
سلطان محمود را در حالت گرسنگى بادمجان بورانى پيش آوردند خوشش آمد، گفت: بادمجان طعامى است خوش. نديمى در مدح بادمجان فصلى پرداخت.
چون سير شد، گفت: «بادمجان سخت مضر چيزى است» نديم باز در مضرت بادمجان مبالغتى تمام كرد. سلطان گفت: اى مردك نه اين زمان مدحش مىگفتى؟!
گفت: من نديم توام نه نديم بادمجان. مرا چيزى مىبايد گفت كه تو را خوش آيد نه بادمجان را.
از بهر روز عيد، سلطان محمود خلعت هركسى تعيين مىكرد. چون به طلحك رسيد فرمود كه پالانى بياوريد بدو دهيد. چنين كردند. چون مردم خلعت پوشيدند، طلحك آن پالان بر دوش گرفت و به مجلس سلطان آمده گفت: «اى بزرگان عنايت سلطان در حق من بنده از اينجا معلوم كنيد كه شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامه خلاص از تن خود بركند و در تن من پوشانيد.»
ميان رئيس و خطيب ده دشمنى بود. رئيس بمرد، چون به خاكش سپردند، خطيب را گفتند: تلقين او بگوى. گفت: از بهر اين كار، ديگرى را بخواهيد كه او سخن من به غرض مىشنود.
جنازهاى را به راهى مىبردند. درويشى با پسر بر سر راه ايستاده بودند، پسر از پدر پرسيد كه بابا در اينجا چيست؟ گفت: آدمى. گفت: كجايش مىبردند؟ گفت: به جايى كه نه خوردنى باشد و نه پوشيدنى. نه نان و نه آب و نه هيزم و نه آتش، نه زر و نه سيم، نه بوريا و نه گليم.
گفت: «بابا مگر به خانه ما مىبرندش»!
كسى به هر حمام كه در رفتى چون بيرون آمدى حمامى را بگرفتى كه تو رختى از من دزيدهاى. به جايى رسيد كه او را در هيچ حمامى نمىگذاشتند. روزى در حمامى رفت. چند كس را گواه گرفت كه هيچ شعبده نكند. چون در حمام رفت، حمامى تمامت جامههاى او را به خانه خود فرستاد. وى از حمام بيرون آمد، دعوى نتوانست كرد. برهنه ايستاد و گفت: «اى مسلمانان من دعوى نمىتوانم كرد، اما از اين حمامى بپرسيد كه من مسكين چنين به حمام او آمدم؟!»
اعرابى را پيش خليفه بردند او را ديد تخت نشسته و ديگران در زير ايستاده گفت: السلام عليك يا الله! گفت: من الله نيستم. گفت: يا جبرائيل! گفت: من جبرائيل نيستم. گفت: الله نيستى، جبرائيل نيستى، پس چرا در آن بالا رفته و تنها نشستهاى؟ تو نيز در زير آى و در ميان مردمان بنشين.
|